مهربان من اگر از اين باده گذشتي دستي ز محبت بر اين دل پوسيده بكش 
منم مسافر راهي غريب
اين دل غربتي نيز همسفرم
درون واژه هايم نه جايي براي قافيه است
نه ميدانم پايان مصرعم كجاست
تمام واژه هايم صداي بغض آلوده ي اين دل پوسيده ست
بشنو كه اين دل چه ها كشيده ست
همه ي نوشته هايم رنگ خون به خود گرفته اند
مي نويسم ... مي نويسم ... مي نويسم از آن شب
آن شبي كه گفتي بايد رفت و رخت سفر بايد بست
آن شب به تو گفتم كاين دل بي تو پر بغض و دردست
با صدايي بغض گرفته آرام گفتي:
بايد كه رفت بر من مسوز اي مهربانم
حال بيا و حال مرا ببين
آن صفا خانه كه هر كه آرزويش را مي كرد
كنون شده لانه ي مرغ حسرت
شب به شب به آوايي غمگين گوش دل ميسپارم
تا كه ياد آرم لحظه هاي دلتنگي
دلم در اين دلتنگي و غربت پوسيد
عزيزم بيا كه خيلي دلتنگم
آسمان با آن همه ستاره بي تو چه بي فروغست
دل من از دوري تو چه غمگين و سر گشته ست
من به اميد روز ديدار هر دم نفس نفس ميزنم ...
گراين اميد نبود دير زماني بود كاين دل در كفن پوسيده بود
تقديم به مهربانترينم كه از جان و دل دوستش مي دارم
مسافـــــر 