|
ندانـــم، همي خواهم فراموشت كنم ؛ اما با كدامين نيرو
تو كه مرا عشق و دوست داشتن آموختي
مرا اين كار ميسر نيست، چگونه توان بردنت زيادم
در بندي اسير گشتم كه تا ابد اسيرم
هر كه را جرمي كرد، زندان افكنند
دريغ از جرم عاشقي، كه تا ابد محكوم شوي به تنهايي
مرا گر چه غم و اندوه بسيار است، اميد را هرگز نبردم ز يادم
مرا اميد ديدارت زنده كند، گرعمري بگذرد
اندرون اين قفس به هر چه مينگرم تو را در آن بينم
گر زنده ام، گر نفس ميكشم، گر مجنونم
از براي با تو بودن است

" عشق را نه پاياني است و نه مرگ، و خداوند همان عشق است كه در وجودمان زنده و جاويدان است "
مســافر
|