گر بنگري به اين دنيا، جز درد و رنج نيابي در آن
دنيايي پر از دروغ و ريا
دنيايي كه اندرونش عشق و پاكي بي رنگ است و پليدي و سياهي چه رنگين نمايان ميكند
بشريت را دگر بار غم گرفت
در اين دنياي پر از دورنگي و دروغ دنياي كوچكي را يافتم
دنياي كوچكي كه با تمام كوچكيش دلي بس بزرگ و مهربان داشت
در آن دنياي كوچك، دنياي خود را ساختم
با او سوختم و ساختم، خنديدم و گريه كردم
چه زيبا بود دنياي كوچك من
در دنياي كوچكم براي خود كلبه اي ساختم
كلبه اي از جنس گلبرگهاي سفيد
و در آن تنها دارائيم (قلبم) را گذاشتم
تا از دو رنگي و دروغ و ريا در امان ماند
ولي افسوس، افسوس كه سرنوشت كلبه ي كوچكم را از من گرفت
چشمانم را گشودم و ديدم قلبم در آن كلبه اسير است
اسارتي كه گر چه درد آور است، ولي هرگز نخواهم آزاد شود
دنياي كوچك و زيبايم ؛ تو خوبي، تو نازي، تو مهربوني، تو بهترينـــــــي
دوستت دارم بهترينم