در اين وهله ي غم و اندوه به تو مي انديشم
گوشه گوشه ذهنم پر است از خاطراتت
تا به كي بايد در اين سكوت و تنهايي زجر آور بمانم
ديگر تعادلي ندارم ، ندانم كه بايد چه کرد
ندانم كه بخندم يا كه بگريم
گر چه مي خندم دريغا كه درون قلبم ولوله ايست كه نابودم ميكند
مرا درياب در اين تنهايي كه ديگر اميدي برايم نمانده
همه رفتند و ديگر كسي نيست كه بداند ديگر نماند چیزی از وجودم
لحظه لحظه زندگي برايم چه سنگين شده انگار كه سالها طول ميكشد تا بگذرد
در اين تنهايي تنها مونس من غم بود و بس ، اي كاش كسي بود ...
خاموشم و حيران در اين تنهايي ، مرا درياب بهترينم
همه گويند روزگار بد است ، ماييم كه بديم روزگار را تقصير نيست
گويند سرنوشت چنين كرد ، ندانند كه سرنوشت را خود رقم زنند
ديگر هيچ نگويم كه سكوت برايم بس راحتتر است
همي گويم : مرا درياب