تبليغاتX
ღ♥ღ دلم تنگ میشه برات ღ♥ღ

ღ♥ღ دلم تنگ میشه برات ღ♥ღ

(¯`''·.¸ و عشق صدای فاصله هاست | فاصله هایی که غرق ابهامند ¸.·''´¯)

 

 

بنویس ای قلم از دلتنگی و دلدادگی
از شور و خیالهای رنگی

کوچ پرستوهای دلتنگ
از خوابای شیرین و قشنگ

شبای آروم و پر از آهنگ
و دلی که از آزادی میخوند اما پی یه زندون بود که بشه اسیر و در بند

بنویس از این واژه : "دوستت دارم"
بارها و بارها شنیده ای مگر نه ؟

سکوت مبهمی ست پی این حرف قشنگ
چه تلخ است شنیدنش وقتی که قلب آدمی شده از سنگ

بنویس که عشق با هم بودن نیست
هر لحظه ابراز علاقه نیست

" عشق تنها یک تب است ،بی او ماندن در سکوت شب است "
بنویس از آدمای ساده با قلبای پاک و یکرنگ

که هر روز میشکنند از پی سنگای آدمای صد رنگ
بنویس از مهربانی شان، اینکه همه را خوب میبینند

از معرفت هم خواستی بنویس اما کمی آرامتر
مبادا که دوست از ما برنجد

بنویس، از هر چه خواستی بنویس

 

مسافــــر

 

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 5:23 قبل از ظهر توسط "مسافـــر"| |

 

 

دوستان گلم سلام

امیدوارم همه خوب باشین ،مدتی بود که نیومده بودم آپ کنم

کلی هم نظر تایید نشده مونده که منو شرمنده شما کرده از همتون ممنونم

از اینکه میاین و سر میزنین و بهم دلگرمی میدین

 

مسافــــر

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 4:17 قبل از ظهر توسط "مسافـــر"|



نان را از من بگیر ، اگر میخواهی ،
هوا را از من بگیر ، اما
خنده ات را نه .

گل سرخ را از من بگیر
سوسنی را كه میكاری ،
آبی را كه به ناگاه
در شادی تو سرریز میكند ،
موجی ناگهانی از نقره را
كه در تو میزاید .

از پس نبردی سخت باز میگردم
با چشمانی خسته
كه دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی ،
اما خنده ات را كه رها میشود
و پرواز كنان در آسمان مرا میجوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم میگشاید

عشق من ، خنده تو
در تاریك ترین لحظه ها میشكفد
و اگر دیدی ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست ،
بخند ، زیرا خنده تو
برای دستان من
شمشیری است آخته .

خنده تو ، در پاییز
در كنار دریا
موج كف آلوده اش را
باید برفرازد ،
و در بهاران ، عشق من ،
خنده ات را میخواهم
چون گلی كه در انتظارش بودم ،
گل آبی ، گل سرخ
كشورم كه مرا میخواند .

بخند بر شب
بر روز ،
 بر ماه ،
بخند بر پیچاپیچ
خیابان های جزیره ، بر این پسر بچه كمرو
كه دوستت دارد ،
اما آنگاه كه چشم میگشایم و میبندم ،
آنگاه كه پاهایم میروند و باز میگردند ،
نان را ،
 هوا را ،
روشنی را ،
 بهار را ،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم ...
 

 

 به قلم (پابلو نرودا ) ...

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 3:4 قبل از ظهر توسط "مسافـــر"| |

 

سلام


خوبین عزیزای من

این روزا خیلی دلم گرفتس

نظرات قشنگتون رو  خوندم

ببخشین که نرسیدم  جواب بدم

ولی تک تکشو جواب می دم

 

در این دلشوره که پایانش نیست ღ♥ღ من دلم غرق تمناست

اگر از این تمنا گذرم ღ♥ღ  این دنیای فانی را چه کنم

در آرزویم که شبی  ღ♥ღ گذری در این خانه کنی

مرا در این محبس تنگ ،گاهی نظری کنی

 

 

به قلم  مسافــــــر   

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 4:24 قبل از ظهر توسط "مسافـــر"| |






خنده های خیس من، به رنگ برگای زرد و خشک پاییزه
چرا می گن پاییز نشونه ی بهاره، همش دروغه ،آخه دلی که بمیره چجوری دوباره جون می گیره
میگن پاییزا قشنگه، همش یه سرابه ، دلت به چیش خوشه به همون چند تا برگ زردش
دلی که خستس چجوری می تونه از عشق بخونه
پرنده که تو قفس آواز نمی خونه
همه میگن دلت چه سنگه
نمی دونن از جنس برگای پاییزه که خشکیده و دلتنگه
حالا هم که غمگینه کسی سراغش رو نمی گیره
صدای خش خش ریزش برگای پاییز
همش آوای درده، که دل تو تنهاییش میخونه
آهای مسافرا شما که می گفتین پاییزا قشنگه
رنگ برگاش طلایی رنگه
دل که شد براتون به رنگ پاییز
واستون هم پاییز بود هم بهار دل انگیز
حالا که غم اومده سراغش
ریخته همه شاخ و برگش
می یاین پا می ذارین رو برگاش
حالا که پاییزا رو کسی دیگه دوست نداره
دلم بی رنگه بی رنگه
فقط دیگه نگین، که از جنس سنگم
من پاییزا رو خیلی دوست دارم، به همون چند تا برگ زردش



 به قلم مسافـــــــر


نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط "مسافـــر"| |

 

 


هیچکی از رفتن من غصه نخورد

هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت

بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد

دل من میخواست تلافی بکنه

پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود

اگه شب میرفتم و خورشید نبود

آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر

که واسم غریب و نا شناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من

همه ی آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود

گلا اما همه پژمرده بودن

کسائیکه واسشون مهم بودم

همه شاید یه جوری مرده بودن

وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد

دل من میخواست تلافی بکنه

پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود

اگه شب میرفتم و خورشید نبود

آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر

که واسم غریب و نا شناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود

همه ی آرزوهاشو باخته بود

 

 

به قلم یک سفر کرده ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط "مسافـــر"| |

 

 

من از خاموشی شبهای تاریک آمده ام

فانوس من قلبی است که تو روشنی بخشش هستی

کوچه ها چه بس سرد و تاریکند

تنهایم نگذار در این وحشت تاریک، که من از بی کسی و تنهایی می ترسم

قلب من از گرمای وجود توست که می تپد، تنهایم نگذار در این غربت ای نازنین

اگر از من بگذری گناه تو نیست، در این دنیای رنگی چه کسی قلب کهنه می خواهد

دلی که سوخته، قلبی که شکسته، دیگر رنگی ندارد

تنهایی را باید خواند، باید که در این دلتنگی ماند

سهم من از زندگی این نبود، گناه من چه بود که این سرنوشت من شد

همچو شمع در این زندگی سوختم، و اینک پایان من است

ای دوست کاش در این پایان تو باورم کنی

 

 

مسافــــر

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 2:41 قبل از ظهر توسط "مسافـــر"| |

 

 

آسمان صاف و آرام است
باد مي وزد، زمين هم در اين بين براي خود خلوتي پيدا كرده
به جز صداي باد صدايي نيست
هر چه نگاه ميكنم چيزي به جز بيابان نميبينم
انگار آن دورترها چيزيست
نگاهم را به آنجا دوختم، حيف جز چند درخت خشكيده هيچ نبود
نه از آواز پرندگان خبريست، نه از سرسبزي
زندگي انگار رنگ خود را باخته
حتي كلاغها هم قار قار نمي كنند
احساس دلتنگي به سراغم مي آيد
خودم را نمي بازم
شايد آن دور، دورها نشاني از زندگي باشد
به راه مي افتم ...
انگار آن طرف تر از بيابان چيزيست
دوباره به راه افتادم ...
حس مي كنم هوا گرمتر شده
به راهم ادامه مي دهم ...
نزديك و نزديك تر شدم
حس آشنايي ست
باز هم نزديكتر شدم ...
پشت آن تپه انگار چيزيست
باورم نمي شد انگار خواب مي ديدم
درختي پر از سرسبزي !
به جز آن درخت هيچ نبود
به فكر فرو رفتم ...
اين همان چيزيست كه به آن مي گويند، اميد
در دل آن زمين مرده چنان ريشه دوانده بود كه به عمق وجود رسيده بود
آري شايد زماني دلتنگي و غصه تو را در بر گيرند
اما با اميد مي شود به سر سبزي رسيد

 

مسافــــر


 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط "مسافـــر"| |

Design By : Mihantheme